مدتي پيش، يك دانشجوي كارشناسي كه مشغول نوشتن پايان نامه اش با موضوع حكومت بود از من تقاضا كرد كه پرسش نامه اي را با حداقل چهار سوال كه بعضي از آن ها جواب هاي دشواري هم داشت پر كنم. موضوع حكومت، مرا تشويق به كار مي كرد. سرانجام داوطلبانه، پاسخنامه را همراه جواب براي او فرستادم. بعد از آن مشتاقانه منتظر يادداشتي تشكر آميز از دانشجوي جوان بودم. اما از او خبري نشد. به خود گفتم: اين موضوع ارزش تاسف خوردن ندارد، بايد آن را فراموش كنم.
واقعيت اين است كه ناسپاسي، هم به فردي كه مورد ناسپاسي قرار گرفته ضربه مي زند و هم به فرد ناسپاس چرا كه فرد ناسپاس به جاي پيدا كردن دوست، دشمن مي يابد.
احساس سپاسگذار بودن به تنهايي كافي نيست. اين احساس بايد بروز داده شود. شايد آن دانشجو واقعا از كار من سپاسگذار بود اما با اظهار نكردن اين احساس از بين رفت. كلمه «متشكرم» مي توانست تفاوت زيادي ايجاد كند.
وقتي فردي باعث آزردگي ما مي شود بايد از خود بپرسيم كه آيا نشانه هايي از شخصيت آزاردهنده در وجود خود ما هم نيست؟ من از خودم مي پرسم چه تعدادي از ما سپاسگذار كارهاي كوچك بي شماري هستيم كه ديگران با مهرباني براي ما انجام مي دهند تا زندگي را براي ما آسان تر سازند؟
واقعا چه تعدادي از ما به خاطر داشتن موهبت زندگي سپاسگذار هستيم در حالي كه آزادي، عدالت و امنيت را حق مسلمي براي خود مي پنداريم؟ چه تعدادي از ما قدردان هديه شگفت انگيز زندگي هستيم؟ آيا به اندازه كافي اين قدرداني را به خالق زندگي ابراز مي كنيم؟
جواب صادقانه به هر پرسش به طور غم انگيزي روشن است. كافي نيست نه، اصلا كافي نيست. تصميم گرفتم كه راه حلي بيابم. بعد از اين، از همه افرادي كه گذران زندگي را برايم آسان مي كنند تشكر خواهم كرد. پيشخدمت، مسوول آسانسور، رانندگان تاكسي و هر كس ديگري. البته نه با گفتن كلماتي از روي بي تفاوتي و خالي از احساس.
به خود هر روز خاطر نشان كنيم كه هر لحظه از حيات بي اندازه ارزش دارد. سپاس خود را به خدا نه فقط با دعا خواندن بلكه با زندگي به همان روشي كه خدا دوست دارد ما زندگي كنيم، نشان دهيم.
اصل اساسي كه در نشان دادن سپاسگذاري دريافتم اين است كه هم اكنون سپاسگذار باشيد هنگامي كه احساس سپاسگذاري تازه و نيرومند است آن را ابراز كنيد. عمل كنيد قبل از اين كه انگيزه ناگهاني سپاسگزار بودن در شما از بين برود.
سپاسگزار بودن به اين معنا امر ساده اي نيست. من معتقدم كه چندين مرحله دارد. آشناترين نوع آن احساس خود به خود طبيعي سپاس بابت منافعي است كه دريافت مي كنيم. مرحله دوم سپاسگزاري، نه تنها براي لذت ها و مزاياي زندگي، بلكه براي اتفاقات و سختي ها هم هست. اين نوع سپاسگزاري نشانه شناخت و بلوغ فكري ماست چرا كه تشخيص داديم كه سختي ها و مشكلات هم ارزشمند هستند. همه ما داستان افراد معمولي را شنيده ايم كه چگونه ايستادگي كردند و تلاش كردند تا بر معلوليت خود پيروز شوند و در نهايت قهرمان هم شدند.
سومين مرحله سپاسگزاري مرا به ياد شعري مي اندازد كه در آن دو نوع تشكر وجود دارد يكي زماني كه كمكي از كسي دريافت مي كنيم و خودبه خود تشكر مي كنيم و نوع دوم و باارزش آن يعني هنگامي كه به ديگران كمك مي كنيم. به عبارتي از اين كه فرصت كمك به ديگران به ما داده شده سپاسگزاري مي كنيم. تا جايي كه خود را فراموش مي كنيم. يعني هماني كه در انجيل در مورد راز خشنودي حقيقي به ما گفته شده است:
«اگر احساس سپاسگزار بودن را در خود افزايش دهيد و با خشنودي آن را ابراز كنيد، هم اطرافيان خود را شادتر مي كنيد و هم خود خشنودتر خواهيد شد. جادويي بزرگ كه در كلمه "متشكرم" نهفته شده است.»